محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4460

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن وليد و سليمان بن هشام و ديگران با وى سخن كردند و خواستند كه دستاويز براى تدمريان نگذارد و اتمام حجت كند كه پذيرفت . پس ابرش برادر خويش عمر بن - وليد را سوى آنها فرستاد و نامه نوشت و بيمشان داد و خبرشان داد كه بيم دارد اين كار مايهء هلاك تدمر و هلاك مردم آن شود . گويد : اما عمرو را برون كردند و گفتهء او را نپذيرفتند . ابرش از مروان خواست اجازه دهد كه سوى تدمريان رود و چند روزى به دو مهلت دهد ، مروان چنان كرد . ابرش سوى آنها رفت و با آنها سخن كرد و بيمشان داد و گفت كه احمقانند و تاب مقاومت مروان و سپاه وى را ندارند . گويد : بيشتر قوم گفتهء وى را پذيرفتند و كسانى از آنها كه به دو اعتماد نداشتند : سكسكى و عصمة بن مقشعر و طفيل بن حارثه و معاوية بن ابى سفيان كه دختر ابرش را به زنى داشت ، سوى صحرا و جايگاه قوم كلب گريختند . ابرش براى مروان نامه نوشت و ما وقع را به دو خبر داد . مروان به دو نوشت كه ديوار شهرشان را ويران كن و با كسانى از آنها كه با تو بيعت كرده‌اند ، پيش من بازگرد . گويد : ابرش با سران قوم : اصبغ بن ذواله و پسرش حمزه و جمعى ديگر ، پيش وى آمد ، مروان با آنها از راه صحرا برفت ، از سوريه و دير اللثق گذشت و به رصافه رسيد ، سليمان بن هشام و عموى وى سعيد بن عبد الملك و همه برادرانش و ابراهيم مخلوغ و جمعى از فرزندان وليد و سليمان و يزيد نيز با وى بودند . يك روز در رصافه بماندند ، سپس سوى رقه رفت . سليمان از او اجازه خواست كه چند روز بماند تا غلامان خويش را كه همراه داشت نيرو دهد و مركبان خويش را آسايش دهد ، آنگاه از پى وى برود . مروان اجازه داد و برفت و نزديك واسط بر كنار فرات در اردوگاهى كه آنجا اقامت مىگرفت بماند تا سه روز ، آنگاه سوى قرقيسيا رفت كه ابن هبيره آنجا بود كه مىخواست او را براى نبرد با ضحاك بن قيس شيبانى حرورى به عراق